266 - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 0:21
تو پست قبل نوشتم میترسم همش یه خواب باشه. خب همش یه خواب بود. یه خواب شیرین که تو بیداری سالها آرزوش رو داری و وقتی خوابشو میبینی تو خواب بی نهایت خوشحالی اما وقتی بیدار میشی میفهمی همش خواب بوده دردت
263 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:39
در تمام این مدت میتونستم بنویسم ولی حس نوشتن نداشتم. الانم آهنگ قدیمی و همیشگی وبلاگ رو پلی کردم تا یادم بیفته. یادم افتاد. اینجا مثل یه سیاهچاله ی فضایی، تمامِ من رو در خودش کشیده و فرو برده. انقدر ک
264 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:39
نزدیک تولدمه. امروز اولین روز ترم هفت دانشگاست. منتظرم تاکسی بیاد. گرایشم برخلاف همه ی همکلاسیام سفال و سرامیکه. امروز فهمیدم برای خودشون تولد گرفتن و حتی یه نفرشون به من نگفت ... آدما واقعا زود فراموش میشن. زود حذف میشن. به راحتی یک کلیک. اینه عصر جدید ارتباطات !باشه پس.
265 - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:39
اون روزی که اومدم نوشتم دلم گرفته از آدما فکر نمیکردم دو روز بعدش یه آدم بتونه چنین تغییری تو زندگیم ایجاد کنه. همه چیز به طرز باور نکردنی (تاکید روی باور نکردنی) ای زیبا و بی نظیر شد. دیگه شبا سرم رو
254 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
میرسم خونه . روشنه ولی چشمام نمیبینن . زیر دوشم . آب رو باز میکنم . با دوتا دستم سرمو محکم میگیرم و فشار میدم . فشار میدم .فشار میدم . یه گرد خاکستری پودر میشه و میریزه کف حموم . رو زمین شکل آدم میش
255 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
اگر دستی در تغییرات ِدنیا داشتم ، برای دیوار ها حافظه ی لامسه قرار میدادم . دیگر هیچوقت یادشان نمیرفت که تو این دنیای پر از آدم ، تا چه حد آدما به دیوارا تکیه کردن تا به بقیه ی آدما . تکیه کردن . مشت کوبیدن . سر کوبیدن . چسبیدن . پنهان شدن . دست کشیدن . سر گذاشتن . بوسیدن ! آدمهایی که دیوار هارو بوس...
256 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
تهران . اول خرداد سال هزار و سیصد و نود و هفت . یک دختر بیست و چند ساله ی موکوتاه روی تخت نشسته تکیه داده به دوتا بالش صورتی و بنفش . یه پتوی رنگی روی پاش انداخته . دستاش دارن به سرعت حرکت میکنن. پنجر
257 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
دنبال یه چیز دیگم . میرسم به یه عکس . کادر بسته و از یه طرف محدود به لبهای من و گردن و موهام که ریخته رو شونه هام ، از طرف دیگه محدود به پیشونی تو و چشمات پشت شیشه ی عینک . سرت رو بردی توی موهام . نفس میکشی. صدای نفست از عمق عکس شنیده میشه . سر و صدای بقیه میاد که دور و ورمون دارن فوتبال میبینن و ور...
258 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
الانكهاينرومينويسمدرحالتطبيعىنيستم. اگهباوركنيدكهاينحالتطبيعىنيست،ميتونمبگمكهدرخيابونهاىبىرنگهيچچيززندهنيست،جزاحساساتپررنگمن. وضوح. شفافيت. افكاركلمهبهكلمهومبرهن. امنيتبيشازحد. ناامنىبيشازحد. هرچيزىدر
259 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
نيستى ببينى جديدا موقع حرف زدن رشتهى كلام از دستم در ميره. اصلا نميفهمم كجا بودم و چى ميگفتم. حتى يادم نمياد چرا شروع كردم به حرف زدن .. ميدونم كه دليل محكمى پشتش بوده ولى نه خودش رو يادم مياد نه دليل
260 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
دوتا پست قبلی رو های بودم نوشتم . با موبایل . الان با لپتاپ بازش کردم دیدم جمله ها از کادر متن خارج شدن . اومدم درستش کنم ، بعد تصمیم گرفتم نکنم . بذار بزنه بیرون. بی اهمیت ترین چیز دنیا شاید ریخت و ق
261 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
بیست روز اینجا بودم ... فردا برمیگردم. مطمئنم بابام در نبود من گریه ها میکنه . ولی انگار وظیفشه محکم بودن ! خیلی دستم سنگینه . هرچی فک میکردم بشه برد رو دارم میبرم ، هیچکس نمیاد دنبالم . این همه ادم
262 - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 20:24
پاییز . صبح زود میرم کارگاه و بیشتر وقتم رو تو دانشگاه میگذرونم . سر شب با اتوبوس برمیگردم . سرمو تکیه میدم به شیشه و تو دلم میگم تهران این شکلیه . تنهایی این شکلیه . انگار هیچوقت برای زندگی دونفره سا
243 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:16
یادم میاد شاید حتی اول دبستان هم نبودم . شب موقع برگشت از خونه ی همکار ِ مامانم ، داشتن قفس مرغ عشقشون رو نشونمون میدادن . دختر کوچولوش که همسن من بود دست کرد تو قفس و یه تخم ِ خیلی کوچیک در آورد و گفت هانیه ببین تخم گذاشته . من برخلاف همه ی همسن و سال های آروم ِ اطرافم ، فوق العاده شر و پر هیجان بو...
244 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:16
بعد از سالهای طولانی برگردی به خونه ی بچگیات و ببینی نه مادرت هست نه پدرت . خونه دقیقا همونجایی که تو رهاش کردی مرده و خشک شده . همه خاطراتت رو با خودش برده . همه جا تاریک و خاک گرفته ست . کنج طاقچه های با صفایی که مامانت گلدون میذاشت تار عنکبوت بسته . قاب عکسای روی دیوار شکسته ن . صدای بچگیات میاد ...
245 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:16
پر از حرف . آخ که پر از حرف ناگفتنی . برگشتم به جایی که دیگه خونه نیست . حتی واژه ی به هم ریخته هم براش کم و بی معنیه . خونه درد داره . خونه آخرین نفساشو میکشه . اومدم زجر کشیدنشو ببینم . خونه مث درخت مهربون هرچی داشته به ما بخشیده ... امان از این بنده های پر توقع و بی خیر ... پدرم سالهاست نفس میکشه...
246 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:16
از وقتی صب چشمام باز میشه میخوام حرف بزنم . ولی فقط تو ذهنمه . وقتی میبینمش میخوام حرف بزنم . میخوام شکایت کنم گله کنم داد بزنم اشک بریزم . نگاهم به چروکاش گره میخوره میگم هانیه دندون رو جیگر بذار .. ارزش داره ؟ این همه حرف ، چه حقیقت چه حماقت ، به نگاه ِ غمگینش می ارزه ؟ نه نمی ارزه . اخ پدرم .. اخ...
233 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 21:57
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم که در طريقت ما کافريست رنجيدن چنان عجیب میگذره که به فکر کردن راجع به زندگیم نمیرسم . جا زدن هم مهلتی داره که رو به اتمام عه . این غافله ی عمر عجب میگذرد عجب عجب ... من قول دادم . و این بار جز خودم ، باید جواب یه نفر دیگه رو هم بدم ... و من اگر نبودم الان هستم ! پای...
234 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 21:57
سال نو شد و من دیر رسیدم به صحنه ! امسال سال مهم و سرنوشت سازیه .. از طرفی خیلی شیرین شروع شد و من خوشحالم به خاطر ادمای اطرافمالان که مینویسم طبق روال گذشته کرمانم ... وسط رخت خواب و بین سه تا آدم ... تاریکه ، از فردا عید دیدنی ها شروع میشن و منم تصمیمات خوب و سازنده ای دارم واس امسال براتون آرامش ...
235 - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 21:57
جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره ... مثلن صب چشامو وا کنم ببینم یکی برام LCD آیفون خریده :( آخه چه مرگشونه این لعنتیا تا یکم خشن شی میشکنن ...یه نوکیا دارم مرگ نداره :| الان تنها راه ارتباطیم تلگرام مک بوکمه ... حس میکنم تو یه جزیره دور افتادم از دنیا عقبم .. شایدم قسمت بود واسه کنکور جدی ت