خیلی دستم سنگینه . هرچی فک میکردم بشه برد رو دارم میبرم ، هیچکس نمیاد دنبالم . این همه ادم میشناسم ولی به هیشکی روم نشد بگم .
اونی که اسمش رو میذاریم پارتنر یا دوس پسر یا هر کوفتی، همون ، نیومد روزای اخر منو ببینه چون کار داشت . حتی تماس هم نگرفت . اصن هیچکس نیست واقعا نمیشه گفت ادمِ زندگیِ منه ... هیچکس نیست .
همه جور بغضی اومده سر دلم شب آخری . بابام . چقد بابا ها گناه دارن که تنها میشن. ولی انگار مامانا بلدن تنها باشن . سه نفر بودیم از اولش ولی الان هرکودوم یه گوشه ی این دنیاییم ... چقد دنیا با ما آدما بدجنسه . البته با حیوونا و طبیعت هم بدجنسه . چرا اینقد درد میکشیم ؟ اصن بسه دیگه هرچی چرا چرا کردم .
باید میرفتم . هربار شک میکنم ولی بازم میگم باید میرفتم . الان خفه میشم . الان این نقطه ی سیاهی که تو گلوم هست میاد بیرون منو خفه میکنه ... چقد آدم بودن سخته . چقد وجود داشتن سخته ...
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد