در تمام این مدت میتونستم بنویسم ولی حس نوشتن نداشتم. الانم آهنگ قدیمی و همیشگی وبلاگ رو پلی کردم تا یادم بیفته. یادم افتاد. اینجا مثل یه سیاهچاله ی فضایی، تمامِ من رو در خودش کشیده و فرو برده. انقدر که دیگه کسی سراغ من ِقدیمی رو نمیگیره. آدما ازم انتظار دارن. انتظار دارن بخندونمشون. به حرفاشون گوش بدم. مراقبشون باشم. براشون غذا درست کنم. خوشحالشون کنم. براشون داستانای جالب تعریف کنم. همیشه در برابر انتقاداتشون جنبه داشته باشم. چون من هانیه م. هانیه «باید» این شکلی باشه. اینجوری براشون تعریف شدم. ورژن واقعی و درونی من رو قبول ندارن. وقتی بهشون میگم تنهام بهم میخندن. وقتی بهشون میگم ناراحتم بهم میگن عه زود خوب شو دیگه. من همیشه باید زود خوب شم.
نزدیک به دو ماهه تحت درمان روانکاو قرار میگیرم. روانکاوم معتقده من به هانیه اجازه ی ناراحتی بی قید و شرط رو نمیدم. اجازه نمیدم غر بزنه. همیشه از طرف دشمن دفاع میکنم و اجازه نمیدم هانیه «حق» داشته باشه. میخوام به هانیه حق بدم دیگه. به نظرم بعد از این همه سال حق داره که حق داشته باشه. که ناراحت بشه. که بگه نه. که بگه نمیخوام. که اعتراض کنه. که مخالفت کنه. که هرجا احساس ناامنی و ناراحتی کرد بلند شه بره. میخوام بهش حق بدم. به هانیه کوچولویی که همیشه تو اتاقش تنها نشسته میخوام حق حرف زدن بدم. میخوام خودمو دوس داشته باشم. میخوام برای خودم هانیه ی خوبی باشم.
تهران من رو غمگین میکنه. یه حس عجیب و وصف نشدنی بهم میده که شاید برای هیچ کس تعریف نشده. حتی خودمم اسمی برای این حس پیدا نمیکنم. فقط عصر که میشه یه لیوان چایی میریزم و میرم میشینم رو داغی کف پشت بوم. زل میزنم به خونه ها، به برج میلاد، به ادمای خونه ها، به کلاغا، به گربه ها، به انتن های روی پشت بوما... حال تنهایی عجیبه. تنهایی من که با ادما پر نمیشه. تنهایی که به کمیت ادما نیست. به کیفیتشونه. به دل آدمه. به حال ادمه. اینجا هیشکی نمیفهمه من چی میگم. من چی میخوام. من دردم چیه. خودمم نمیفهمم گاهی اوقات. سعی میکنم خودمو غرق کنم تو یه چیزی. دیگه انگار بلد نیستم عاشق بشم. بلد نیستم آدما رو بو کنم. ادما رو بشناسم. ادما رو بلد بشم. من بلد نیستم بلد بشم. ولی یه زمانی بلد بودم. یه روزایی خیلی ناامید میشم از اینده. از اینکه ادمی بیاد تو زندگیم که اسمش برام تکراری بشه. یعنی چی میشه؟ یعنی چی میشم؟
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد