بعد از سالهای طولانی برگردی به خونه ی بچگیات و ببینی نه مادرت هست نه پدرت . خونه دقیقا همونجایی که تو رهاش کردی مرده و خشک شده . همه خاطراتت رو با خودش برده . همه جا تاریک و خاک گرفته ست . کنج طاقچه های با صفایی که مامانت گلدون میذاشت تار عنکبوت بسته . قاب عکسای روی دیوار شکسته ن . صدای بچگیات میاد ، صدای دویدنت . صدای کلید انداختن بابا . هانی ... هانی بابا ... من اومدم . صدای ظرف شستن مامان میاد . صدای مهمون . تا چشم کار میکنه دیوارا ریختن . بوی نا ، بوی مردگی میاد . انگار تو مقصری . تک تک دیوارا با چشم ملامت نگاهت میکنن ... تو رفتی . وقتی که باید میموندی ... حالا روحت تا ابد وسط خرابه ای که اسمش خونه ست پرسه میزنه ...
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد