تهران . اول خرداد سال هزار و سیصد و نود و هفت . یک دختر بیست و چند ساله ی موکوتاه روی تخت نشسته تکیه داده به دوتا بالش صورتی و بنفش . یه پتوی رنگی روی پاش انداخته . دستاش دارن به سرعت حرکت میکنن. پنجره ی اتاق بازه . همین الاناست که رعد و برق از پنجره بیاد تو خونه . اتاق مرتب و نورانیه . هر از گاهی رنگ و نگاه تداخل پیدا میکنن. دوتا گلدون کوچیک رو یه نردبون سفید رنگ گوشه ی اتاقن . پایین نردبون یه نفر پتو پهن کرده برای نشستن . بالای سر پتو یه عالمه عکس روی دیواره . از روزهایی که به یاد کسی نمونده . یه اینه که دختر رو نشون میده . سه چهار تا دختر هم شکل . یکیشون والد پدرش . یکیشون والد مادرش . یکیشون والد خودش . و یکیشون خودش . به هم چسبیدن و همدیگرو سخت در اغوش گرفتن . تعدادی شیشه ی پر بالای اینه ست . چنتا کتاب خونده و نخونده بالای تخت . یه ترک رو دیواره . یه تابلوی نقاشی کنار ترک . توی تابلو یه دختر عریان زل زده به پنجره ی باز که الاناست یه رعد و برق ازش بیاد تو . یه گربه کنار دختر زل زده به من . من ... من کجای این داستانم ؟ اين رعد و برقی که داره سعى ميكنه از پنجره بیاد تو ؟اين پتوی رنگی ؟ اين آدمكـِ چوبى روی میز تحریر ؟ اين کامواهاى رنگی ریش ریش اویزون روی دیوار ؟ اين پرده ی آبی ؟ اين نقاشی بچه ی ۴ ساله چسبیده به کنج ؟ اين گلدون که گلش بدون هیچ شاخ و برگی فقط مستقیم داره میره بالا ؟ اين ون قرمز رنگ روی نردبون سفید ؟ اين چوبِ عصا مانند که از جنگل به زور اوردنش اینجا ؟ اين شیشه ی خالی بین شیشه های پرِ توى دكور ؟ اين رژ کبود روی میز آرایش؟ من كجاى اين داستانم كه اينقدر نيستم ...؟
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد
تاريخ: سه
شنبه
16 بهمن
1397 ساعت: 20:24