خرید بک لینک

درباره سایت

242

آخرین مطالب

امکانات وب

یادم میاد شاید حتی اول دبستان هم نبودم . شب موقع برگشت از خونه ی همکار ِ مامانم ، داشتن قفس مرغ عشقشون رو نشونمون میدادن . دختر کوچولوش که همسن من بود دست کرد تو قفس و یه تخم ِ خیلی کوچیک در آورد و گفت هانیه ببین تخم گذاشته . من برخلاف همه ی همسن و سال های آروم ِ اطرافم ، فوق العاده شر و پر هیجان بودم . درست مثل همین الان .. منم یه طوطی داشتم . چون بابام عاشق پرنده ها بود . بهش گفتم این تخم رو بده من ببرم بذارم زیر طوطیم از توش بچه در بیاد . چه درخواستی بود . من حاضر نبودم کوچیکترین چیز هیجان انگیزی رو با کسی شریک بشم . ولی اون یکم فکر کرد و گفت : باشه بیا ببرش :) تخم رو آوردم خونه و باهاش یه ترکیب اسرار آمیز برای کشتن ِ یکی از فامیلامون درست کردم . از طرف متنفر بودیم من و دختر عمه م . همیشه در تلاش برای از پا انداختنش . فک میکردم شاید با یکم ته چایی و تخم مرغ عشق و سس کچاپ میشه یه غولِ حال به هم زن رو نابود کرد. سالها بعد غول از فامیل ما طلاق گرفت و دیگه ندیدمش. یه روز که خونه نبودم مامانم طوطی رو داد به پسر همسایه . و اون دختر بچه ی بخشنده ... با دوس پسرم دوست شد و رقیب عشقی من از آب در اومد ... حالا وقتی میگیم کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم از چی صحبت میکنیم ...

+ به زودی میرم ولایت ... دل رو میزنم به خاک

+ آنچه از ما میماند پوست شکلات است و بس ...

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی