نيستى ببينى جديدا موقع حرف زدن رشتهى كلام از دستم در ميره. اصلا نميفهمم كجا بودم و چى ميگفتم. حتى يادم نمياد چرا شروع كردم به حرف زدن .. ميدونم كه دليل محكمى پشتش بوده ولى نه خودش رو يادم مياد نه دليلش رو . در كسرى از ثانيه به جمله قبلى برميگردم و فكـ ميكنم نكنه اصن تو اين دنيا نيستم . تو همين لحظه يه نگاه به صورت طرف مقابل ميكنم، اگه تعجب رو تو چهرش بخونم اونوقت تمام وجودم پر از تحقير ميشه. تا به خودم ميام ميبينم نه، همينجام اتفاقا؛ فقط ديگه اون ادم هوشيار سابق نيستم. اين ويژگى شخصيتيم شده. بعدها ميتونن بعد از اسمم بگن همونى كه حرفاش يادش ميرفت. يا مثلا كمى لطيف تر بگن همونى كه وسط حرفاش مكث ميكرد و ديگه ادامه نميداد . همونى كه ديگه ادامه نميداد ...
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد