خرید بک لینک

درباره سایت

242

آخرین مطالب

امکانات وب

تو پست قبل نوشتم میترسم همش یه خواب باشه. خب همش یه خواب بود. یه خواب شیرین که تو بیداری سالها آرزوش رو داری و وقتی خوابشو میبینی تو خواب بی نهایت خوشحالی اما وقتی بیدار میشی میفهمی همش خواب بوده دردتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 0:21

در تمام این مدت میتونستم بنویسم ولی حس نوشتن نداشتم. الانم آهنگ قدیمی و همیشگی وبلاگ رو پلی کردم تا یادم بیفته. یادم افتاد. اینجا مثل یه سیاهچاله ی فضایی، تمامِ من رو در خودش کشیده و فرو برده. انقدر کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:39

نزدیک تولدمه. امروز اولین روز ترم هفت دانشگاست. منتظرم تاکسی بیاد. گرایشم برخلاف همه ی همکلاسیام سفال و سرامیکه. امروز فهمیدم برای خودشون تولد گرفتن و حتی یه نفرشون به من نگفت ... آدما واقعا زود فراموش میشن. زود حذف میشن. به راحتی یک کلیک. اینه عصر جدید ارتباطات !

باشه پس.

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:39

اون روزی که اومدم نوشتم دلم گرفته از آدما فکر نمیکردم دو روز بعدش یه آدم بتونه چنین تغییری تو زندگیم ایجاد کنه. همه چیز به طرز باور نکردنی (تاکید روی باور نکردنی) ای زیبا و بی نظیر شد. دیگه شبا سرم روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:39

میرسم خونه . روشنه ولی چشمام نمیبینن . زیر دوشم . آب رو باز میکنم . با دوتا دستم سرمو محکم میگیرم و فشار میدم . فشار میدم .فشار میدم . یه گرد خاکستری پودر میشه و میریزه کف حموم . رو زمین شکل آدم میشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

اگر دستی در تغییرات ِدنیا داشتم ، برای دیوار ها حافظه ی لامسه قرار میدادم . دیگر هیچوقت یادشان نمیرفت که تو این دنیای پر از آدم ، تا چه حد آدما به دیوارا تکیه کردن تا به بقیه ی آدما . تکیه کردن . مشت کوبیدن . سر کوبیدن . چسبیدن . پنهان شدن . دست کشیدن . سر گذاشتن . بوسیدن ! آدمهایی که دیوار هارو بوسیدن . یا دیوار هایی که آدمهارو بوسیدن . در جهانی که بین آدمها و دیوارها تفاوتی باقی نمیماند . در جهانی که دیگر هیچ کودکی روی دیوار نقاشی نمیکشد .

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

تهران . اول خرداد سال هزار و سیصد و نود و هفت . یک دختر بیست و چند ساله ی موکوتاه روی تخت نشسته تکیه داده به دوتا بالش صورتی و بنفش . یه پتوی رنگی روی پاش انداخته . دستاش دارن به سرعت حرکت میکنن. پنجرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

دنبال یه چیز دیگم . میرسم به یه عکس . کادر بسته و از یه طرف محدود به لبهای من و گردن و موهام که ریخته رو شونه هام ، از طرف دیگه محدود به پیشونی تو و چشمات پشت شیشه ی عینک . سرت رو بردی توی موهام . نفس میکشی. صدای نفست از عمق عکس شنیده میشه . سر و صدای بقیه میاد که دور و ورمون دارن فوتبال میبینن و ورق بازی میکنن . من نشستم وسط بازی ام . دم گوشم میگی : جای من همینجاست هانیه . صدات قطع میشه دیگه نمیشنوم . جات هنوز پیش من نشسته ، خودت نیستی جات اینجا درد میکنه . میشنوی صدای دردشو ؟

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

الانكهاينرومينويسمدرحالتطبيعىنيستم. اگهباوركنيدكهاينحالتطبيعىنيست،ميتونمبگمكهدرخيابونهاىبىرنگهيچچيززندهنيست،جزاحساساتپررنگمن. وضوح. شفافيت. افكاركلمهبهكلمهومبرهن. امنيتبيشازحد. ناامنىبيشازحد. هرچيزىدرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

نيستى ببينى جديدا موقع حرف زدن رشتهى كلام از دستم در ميره. اصلا نميفهمم كجا بودم و چى ميگفتم. حتى يادم نمياد چرا شروع كردم به حرف زدن .. ميدونم كه دليل محكمى پشتش بوده ولى نه خودش رو يادم مياد نه دليلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

دوتا پست قبلی رو های بودم نوشتم . با موبایل . الان با لپتاپ بازش کردم دیدم جمله ها از کادر متن خارج شدن . اومدم درستش کنم ، بعد تصمیم گرفتم نکنم . بذار بزنه بیرون. بی اهمیت ترین چیز دنیا شاید ریخت و قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

بیست روز اینجا بودم ... فردا برمیگردم. مطمئنم بابام در نبود من گریه ها میکنه . ولی انگار وظیفشه محکم بودن ! خیلی دستم سنگینه . هرچی فک میکردم بشه برد رو دارم میبرم ، هیچکس نمیاد دنبالم . این همه ادم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

پاییز . صبح زود میرم کارگاه و بیشتر وقتم رو تو دانشگاه میگذرونم . سر شب با اتوبوس برمیگردم . سرمو تکیه میدم به شیشه و تو دلم میگم تهران این شکلیه . تنهایی این شکلیه . انگار هیچوقت برای زندگی دونفره ساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 20:24

یادم میاد شاید حتی اول دبستان هم نبودم . شب موقع برگشت از خونه ی همکار ِ مامانم ، داشتن قفس مرغ عشقشون رو نشونمون میدادن . دختر کوچولوش که همسن من بود دست کرد تو قفس و یه تخم ِ خیلی کوچیک در آورد و گفت هانیه ببین تخم گذاشته . من برخلاف همه ی همسن و سال های آروم ِ اطرافم ، فوق العاده شر و پر هیجان بودم . درست مثل همین الان .. منم یه طوطی داشتم . چون بابام عاشق پرنده ها بود . بهش گفتم این تخم رو بده من ببرم بذارم زیر طوطیم از توش بچه در بیاد . چه درخواستی بود . من حاضر نبودم کوچیکترین چیز هیجان انگیزی رو با کسی شریک بشم . ولی اون یکم فکر کرد و گفت : باشه بیا ببرش :) تخم رو آوردم خونه و باهاش یهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

بعد از سالهای طولانی برگردی به خونه ی بچگیات و ببینی نه مادرت هست نه پدرت . خونه دقیقا همونجایی که تو رهاش کردی مرده و خشک شده . همه خاطراتت رو با خودش برده . همه جا تاریک و خاک گرفته ست . کنج طاقچه های با صفایی که مامانت گلدون میذاشت تار عنکبوت بسته . قاب عکسای روی دیوار شکسته ن . صدای بچگیات میاد ، صدای دویدنت . صدای کلید انداختن بابا . هانی ... هانی بابا ... من اومدم . صدای ظرف شستن مامان میاد . صدای مهمون . تا چشم کار میکنه دیوارا ریختن . بوی نا ، بوی مردگی میاد . انگار تو مقصری . تک تک دیوارا با چشم ملامت نگاهت میکنن ... تو رفتی . وقتی که باید میموندی ... حالا روحت تا ابد وسط خرابه ای کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی