پدرم سالهاست نفس میکشه .. اخرین باری که دیدم زندگی کنه شاید هنوز به دنیا نیومده بودم . کتابای مادرم رو روی میز غبار گرفته پخش کرده که شاید هوس خوندن به سرش بزنه . سه تا سنگ کوچیک دیدم . گف - صندلی عقب ماشین بودن بابا ، شاید مال نون سنگک باشه . دیدم قشنگه آوردمشون - حالا فهمیدم به کی رفتم . من مهم نیستم . من میگذرم و رد میشم ولی بابای من ... بابای من خودت مریض میشی اینجا . بیمار میشی. بوی نا خونه رو با خودش برده. نذار تورو با خودش ببره . مگه درد ِ به استخون رسیده با چسب زخم مداوا میشه؟
چرا پدرم هیچوقت ازم گله نداشت ... هیچوقت ندیدم بگه ناامید شده . بگه ناراحتش کردم . بگه کم لطفی کردم . بگه ازم انتظار نداشته . بابام از من هرگز یه لیوان آب نخواسته . فقط یه بار یادمه کمرش رو با روغن چرب کردم . مدام تشکر و عذر خواهی میکرد . میخواستم همون لحظه بمیرم ... برای مظلومیتت بابا
کاش با دستای خودم برات زن میگرفتم بابا . خونه ای که زن ترکش کنه دیگه نفس نداره ... کاش آدم آهنی نبودی کاش جسم نبودی کاش چشماتو باز میکردی نگاه میکردی به دور و ورت ... کاش حس میکردی . من که فرار کردم ولی کاش میتونستم تورو هم از خودت فراری بدم بابا ...
- زاهدان - تابستان ۹۶
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد