خرید بک لینک

درباره سایت

242

آخرین مطالب

امکانات وب

پر از حرف . آخ که پر از حرف ناگفتنی . برگشتم به جایی که دیگه خونه نیست . حتی واژه ی به هم ریخته هم براش کم و بی معنیه . خونه درد داره . خونه آخرین نفساشو میکشه . اومدم زجر کشیدنشو ببینم . خونه مث درخت مهربون هرچی داشته به ما بخشیده ... امان از این بنده های پر توقع و بی خیر ...

پدرم سالهاست نفس میکشه .. اخرین باری که دیدم زندگی کنه شاید هنوز به دنیا نیومده بودم . کتابای مادرم رو روی میز غبار گرفته پخش کرده که شاید هوس خوندن به سرش بزنه . سه تا سنگ کوچیک دیدم . گف - صندلی عقب ماشین بودن بابا ، شاید مال نون سنگک باشه . دیدم قشنگه آوردمشون - حالا فهمیدم به کی رفتم . من مهم نیستم . من میگذرم و رد میشم ولی بابای من ... بابای من خودت مریض میشی اینجا . بیمار میشی. بوی نا خونه رو با خودش برده. نذار تورو با خودش ببره . مگه درد ِ به استخون رسیده با چسب زخم مداوا میشه؟

چرا پدرم هیچوقت ازم گله نداشت ... هیچوقت ندیدم بگه ناامید شده . بگه ناراحتش کردم . بگه کم لطفی کردم . بگه ازم انتظار نداشته . بابام از من هرگز یه لیوان آب نخواسته . فقط یه بار یادمه کمرش رو با روغن چرب کردم . مدام تشکر و عذر خواهی میکرد . میخواستم همون لحظه بمیرم ... برای مظلومیتت بابا

کاش با دستای خودم برات زن میگرفتم بابا . خونه ای که زن ترکش کنه دیگه نفس نداره ... کاش آدم آهنی نبودی کاش جسم نبودی کاش چشماتو باز میکردی نگاه میکردی به دور و ورت ... کاش حس میکردی . من که فرار کردم ولی کاش میتونستم تورو هم از خودت فراری بدم بابا ...

- زاهدان - تابستان ۹۶

برچسب: نویسنده: آروین اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:16

صفحه بندی