میرسم خونه . روشنه ولی چشمام نمیبینن . زیر دوشم . آب رو باز میکنم . با دوتا دستم سرمو محکم میگیرم و فشار میدم . فشار میدم .فشار میدم . یه گرد خاکستری پودر میشه و میریزه کف حموم . رو زمین شکل آدم میشه . آدماى خاكسترى دارن ميرقصن . آب داغ رو تا ته باز میکنم . از فرق سرم وارد ميشه از نوكـ انگشتاى پام ميزنه بيرون. گرد خاکستری قرمز میشه . آدما میسوزن . زار میزنن و کف زمین دنبال رنگ آبی میگردن . همشون میسوزن و دوباره خاکستری میشن و میرن تو چاه . سرم رو فشار میدم . آخرین باقيمونده های گرد خاکستری میپاشه به در و دیوار حموم . رو دیوار ميشه شكلِ یه موش خاکستری که میره تو اولین سوراخ ِدیوار . سرمو تکیه میدم به دیوار . هزار تا موش خاكسترى از تو سوراخ دیوار در میان میرن تو سرم . دستام از کتف میفتن رو زمین . پاهام ذوب ميشن . مث یه پودر خاکستری میفتم کف حموم و میرم تو چاه... زیر دوشم . آب رو باز میکنم . با دوتا دستم سرمو محكم ...
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد