تو پست قبل نوشتم میترسم همش یه خواب باشه. خب همش یه خواب بود. یه خواب شیرین که تو بیداری سالها آرزوش رو داری و وقتی خوابشو میبینی تو خواب بی نهایت خوشحالی اما وقتی بیدار میشی میفهمی همش خواب بوده دردت شدیدتر میشه. به هر حال که گذشت و باز هم میگذره. با اینکه منو با ابعاد ترسناکی از هانیه مواجه کرد. متوجه شدم که زمانی پیش میاد که هانیه هیچ جوره حالش خوب نشه و این منو به وحشت مینداخت ولی فهمیدم با تموم دردی که میکشیدم بازم نمردم و زنده موندم.
ترم هفت تموم شد. راستش از اینکه فقط یه ترم دیگه از کارشناسیم مونده ناراحتم و اصلا دلم نمیخواد این روزا تموم شن. یه روز یه نفر بهم گفت تموم شدن دانشگاه خیلی ترسناکه چون بعدش دیگه برای بیکار بودن هیچ بهونه ای نداری و یهو میفتی تو یه سیاهچاله ی بلاتکلیفی و نمیفهمی میخوای با زندگیت چیکار کنی. من حدس میزنم که میخوام با زندگیم چیکار کنم ولی وضعیت فعلی کشور جوری نیست که بتونم برای فردای خودمم مطمئن تصمیم بگیرم.
امروز یه روز سرد زمستونیه که توی خونه موندم و قراری که داشتم کنسل کردم. فک میکنم دیگه سنم به حدی رسیده که تو ماشین نتونم صدای اهنگ رو خیلی زیاد کنم و همه قرارامو نتونم برم و ترجیح بدم یه وقتایی خونه بمونم و از جام تکون نخورم. یادمه بچه که بودم مامانم میخواست صدای اهنگ رو کم کنه با خودم میگفتم من هرچقدم پیر بشم بازم امکان نداره با صدای بلند اهنگ مشکل داشته باشم. ولی امکان داشت! این روزا بیشتر از هر زمانی حس میکنم داره برای همه چیز دیر میشه. حس میکنم با رد شدن از بیست و پنج سالگی دیگه بقیه روزها به سرعت نور دارن میگذرن و من هنوز تو همون حال و هوای قبلیم موندم و به اون چیزی که حقم بوده نرسیدم.
همین. حس کردم امروز زمان خوبیه برای اینکه اپدیت اتفاقای اخیر رو ثبت کنم برای کسایی که اینجا رو نمیخونن. برم به زندگیم برسم که وقت کمه ...
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد