برگشتم به یه سال قبل که رفته بودم مشهد ... حالم خوب نبود چون درد داشت . اینکه باشم و نباشی درد داشت . رفته بودم پیش مهسا . میگفت قرار بوده با فلانی اوکی بشی ، میگف همیشه مهمونی بودی ، میگف فلان . یادم اومد اولین باری که دیدمت طبقه بالای کافه زمستون گفتی من همه چیو تجربه کردم و خسته م . خسته م از اینکه هر شب هر شب وسط برنامه باشم ، میگفتی من همه اینارو گذروندم و دنبال آرامشم . اون موقع نمیدونستم دقیقا همه وقتی از راه میرسن ازم ارامش میخوان . من آرامش گمشده ی آدمها بودم . بهم گفتی میگذره دوره ی آدما .. میگذره این شور جوونی که بخوای خونه نباشی... یا شایدم نگفتی من خودم شنیدم . الان میدونی من کی ام؟ من همون آدمی ام که بیست و نه مهر ۹۴ نشسته بود رو به روم . من الان به آدما میگم از تجربه . میگم از اینکه خسته م .. منم اونی که از تکرارِ آدمها خسته ست .. منم اون آدمی که آرامش گمشده ش رو تو چشم آدما جست و جو میکنه . همون آرامشی که موقع رفتن دادم بهت . به خاطر حالِ آدما همیشه حق رو بهشون دادم .. آرامش رو بهشون دادم ... خودم رو بهشون دادم . ولی جفتمون خوب میدونستیم هیچکس واسه تنهایی ِ آدم نمیمونه . بعد از این اتفاقات میدونی حرفم چیه ؟ کاش گوشِ شنیدن داشتی. کاش عزیزم ... کاش
+ مرسی که برای همیشه موندن دلیل دارین ... آنچه از ادامه ی این نوشتن ها میماند شمایید
+ باید بنویسم ... باید سالهای ننوشته رو بنویسم . از همه ... برای همه !
+ میتونین حرف نزنید ولی اعلام حضورتون منو راضی میکنه :)
برچسب:
نویسنده: آروین اکبرینژاد
تاريخ: سه
شنبه
20 تير
1396 ساعت: 21:57